چاردیواری

۰۰۰

می دونی؟!

بديش به همينه ديگه!!

وقتی بهتر رو تجربه می کنی٬ديگه به خوب بسنده نمی کنی!

وقتی طعم دريا رو بچشی٬يه جوی باريک آب برات معنی پيدا نمی کنه!

يا کسی مثل من...

وقتی بهشت رو کنار تو تجربه کرده باشه ٬توی يه باغ کوچيک بند نمی شه!

حالا حکايت تو و دل تو و اون هم همينه...

وقتی گرمی و شادی حضور اونو حس کنی٬دلت پيش کس ديگه قرار نمی گيره!

هرجا باشی اونم می خوای...

چون حضور اون ٬همون دريايی می شه که تو رو از قناعت به جوی باريک منع می کنه!!!

۰ ۰ ۰

چی می شه که وقتی می ره...

وقتی جای خاليش بهت دهن کجی می کنه...

با اينکه می دونی حضوری دوباره وجود داره...

اونم نه خيلی دير...

                         نه خيلی دور...

اما بازم چشمات به اشک می شينن؟!

چی می شه که اسم "گريه ی بی بهونه" رو واسه ی اشکات انتخاب می کنی؟!

چی می شه که غروب آفتاب٬غروب دلت می شه...

و ترس از فردا٬زلزله ی مخرب وجودت؟!

چی می شه؟!...

چی می شه که برای اشکات ٬توی فرهنگ لغت اون٬معنی ای پيدا نمی شه؟!

چی می شه که عمق علاقه ت درک نمی شه؟!

چی می شه که آخرش ٬"عجيب شناخته شدن" سهم تو می شه از دلتنگی و علاقه ت؟!

چی می شه که تو می مونی و يه سؤال...

"ما دخترا واقعا عجيبيم؟؟؟"

کاش يکی بود که جواب اين سؤال و می دونست!!!

خدایـــــــــــــــــــــا!

                           ...گوش می دی؟؟؟....

مرمر

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/٢۱ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |

خسته بودم و خالی.رسيده بودم بهش.به خود صفر!

آره من صفرصفربودم.حتی صفای معنويش هم نتونسته بودسبک ام کنه.

دنبال راهش بودم.يکی آروم در گوشم هفت تا نمک رو زمزمه می کرد.يکی از دعا نويسی می گفت.و ديگری از بستن سنجاق و پارچه حرف می زد.

يکی هم می گفت هر چهارشنبه بيا اينجا!!!

...گم اش کرده بودم .راه نزديک شدنم به خدا روگم کرده بودم...

خيلی آروم اومد جلو.اما ازش ترسيدم.گفت فقط ۱۰۰تومن!نگاهش صاف بود وپاک.غروب بود و صدای اذان.دلم برای نگاهای سمت گنبد مالش می رفت.دلم دنبال خدا بود.دنبال صواب.دنبال بهونه ای که حرفامو بشنوه.

و من بی خبر بودم که صواب کنارمه!!

نگاهش کردم.می گفت بخر.پنجاه رو داشت.می ترسيدم.يعنی شکل ظاهری اينقدر مهمه؟!..خواستم بخرم.بخرم تا فرارکنم....

- گفت:۲۰۰تومنه؟

- بله.

- اما من ۱۰۰تومن گفتم!

- پول خورد ندارم.

- برو اونجا خوردش کن و بيار.

رفتم.با دعای تو دستم رفتم.بهم اعتماد کرده بود.تو تاريکی شب رنگ اعتماد رو خيلی محکم از توی چشماش خوندم.شايد اگه من بودم ....

- بفرمائيد!

- .......

اومدم.نگاه نکرده بودم چی ازش گرفتم...وای خدا!!باورم نمی شد.چه قشنگ یادم انداختناد علي».دعايی که هميشه کارگشام بوده.

انگاری واقعآ يادم رفته بود که خدا مثل ما هر روز تغييرنمی کنه.

خدا...خداست!!!

می خنديدم.جون مطمئن بودم.آخه راه قديمی جلوی پام بود...

*********

و اما تو!...

نترس.محکم باش.سياهی اطرافت زياده می دونم.اما اين رو هم می دونم

که تو می تونی!!!

ـ از سياهی چرا حذر کردن؟

شب پر از قطره های الماس است

آنجه از شب به جای می ماند

عطر سکرآور ياس است!!! ـ

به اينش فکر کن.....

بهار

نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/۱٠ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

اينو شنيدی؟!

- به تو نگاه می کنم

 و می دانم  تو نيازمند يک نگاهی

 تا به تو دل دهد

 آسوده خاطرت کند

                              بگشايدت

                                              تا به در آيی...

 من پا پس می کشم،

در نيمه گشوده به روی تو بسته می شود!!!

چند وقتيه به اين فکر افتادم که بايد جای فعل و فاعلشو عوض کنم!!

******

نگاهت می کنم و سرت و پايين می ندازی!

نگاهت می کنم و چشمای مشکی تو خرج ديگران می کنی!

نگاهت می کنم و روتو می گردونی!

ولی من دست بردار نيستم!!!اونقدر نگاهت می کنم تا از سنگينی ش خسته بشی و به طرفم برگردی.

خسته می شی!نگام می کنی.منتظر می مونم...منتظر يه نيم قدم تا ۱۰ قدم به طرفت بيام!

انتظار به پايان می رسه...

قلبم از سردی نگاهت منجمد می شه و از تو سينه م قل می خوره و جلوی پاهام خورد می شه!!

يه حرف نرسيده به گلو ،تو پيچ در پيچ افکارم گم می شه...

- اگه اندازه واقعی علاقه مو می دونستی بازم دلت ميومد درباره م اينطوری فکر کنی؟؟ -

اخمام می رن تو هم.سکوت می کنم ... اما تو سکوتمم به حساب غرورم می ذاری!

خوب می دونم چی تو اون کله خوشگلت می گذره!نگاهت بدجوری لوت ميده!نگو نه...بيا و واسه يه بارم شده خودت باش!!بيا و اين علامت سوال گنده رو که رو کله م سبز شده و داره از سنگينی ش گردنم می شکنه،مثه يه حباب با سوزن صداقت بترکون!!بيا و برام از حست بگو...حتی اگه ازم متنفری!

ولی بگو!!!

برام بگو چرا!چرا در های قلب قشنگ و مهربونت و به روی چندش آورش باز کردی؟!چرا اجازه دادی با اون ناخن های کثيفش رو مينای وجودت خط بندازه؟!چرا گذاشتی چشمای قشنگتو با برق نفرت انگيزش ترسناک کنه؟!برام بگو...

بگو چرا گذاشتی حسادت رگ و ريشه ی دوستی مونو بخشکونه!!!

رو تو بگردون و منو ببين!

من نه پشتت نه روبروت!من کنارتم!!!شونه به شونه ت...

می تونی بهم اعتماد کنی...

باورم کن!!!

مرمر

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/٢ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |


Design By : Night Skin