چاردیواری
عزیزم مرمر مرمر شد بیست و دومین سال... پ.ن:دلم برای گل سرخ کوچیکم تنگ شده...نمی دونم بعد از ۲۲ سال خدا هنوز یادش هست روزی سه بار آبش بده؟! مرمر
تو هم مثل کرم...
مثل زالو...
مثل عقرب...
اگه نبودی
زندگی چیزی کم داشت!
در این آشوب شهر
دخترکی می شناسم
با چشم های سیاه
نه!
قهوه ای سوخته!!
پروانه های وحشی را
رام می کند
اهلی که شدند
پرشان می دهد!
بیچاره پروانه ها!
نه جرات پریدن
نه طاقت ماندن...
با بال شکسته
تاب می خورند...

و من هنوز
بی خبرم...
از گل سرخم...
از آتش فشان کوچکم...
از ستاره ی زادگاهم...
...
اینجا روی زمین
در به در ماری شده ام
که بساط بازگشت را بچیند!
...
| Design By : Night Skin |

