چاردیواری
مرمر زینگ...زینگ... مرمر انتظاری نیست... <مرمر> مرمر
چه آدمهایی شده ایم!
میان روزمرگی هایمان
حالت چطور است ها را
گم کرده ایم!
پ.ن: دیگه برای برداشتن گوشی هم بسم الله می گم! از بس که دلم گواهی بد میده!!
پ.پ.ن: سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی... (دانلود)
از روی دست یه دوست !
من: الو؟
خدا: سلام نیم وجبی! ( بایدم از نظر اون من نیم وجب بیشتر نباشم!) پیغام گذاشته بودی٬کاری داشتی؟
من: اون که مال دو سال پیش بود!
خدا: چه فرقی می کنه؟!اون موقع به صلاحت نبوده جوابتو بدم!
من: 
خدا: الانم زنگ زدم بهت بگم صبر داشته باش! من هوای صبور ها رو دارم!!
من:
پس کی نوبت من می شه؟
خدا: کار من که بی حکمت نیست!! خودت بعدا می فهمی!
من: کی؟
خدا: وقتی دار فانی رو ول کردی به حال خودش!
من: ...
توی روزگاری
که آشغال گوشت ها
سهم کلاغ ها می شن و
سر گربه ها
بی کلاه می مونه،
توی روزگاری که
قالب پنیر و صابون
حرص و طمع کلاغ ها رو
ارضا نمی کنه،
من هم
بی خیال این طعمه می شم و
می رم پی لقمه ای که
از گلوی توی سیاه سوخته ی بدصدا
پایین نره!
پ.ن: با دم من بازی نکن!
نمی ایستم جلوی در
دست ها و پاها بر چارچوب
مانع رفتنت شوم!
خوب صادقانه تر بگویم...
توانش را ندارم
که نگه ات دارم!
اما کاش لااقل
در آن بقچه که روی دوش گذاشته ای
سیاهی های مرا هم
پنهان کرده باشی!
زیاد است؟!
زور چپانشان کن!
نمی شود؟؟!
باشد!
قبول!
جایی سربه نیستشان می کنم!
وسوسه ها را چطور؟!
جا داری؟!
....
منتظر بازگشتت می مانم!
شاید اینبار
بقچه ات را بزرگ تر دوختم
عمو رمضان...
| Design By : Night Skin |

