چاردیواری

آدمهای معمولی٬
 معمولی به دنیا می یان٬
 معمولی زندگی می کنن٬
 معمولی می خندن٬
 معمولی اشک می ریزن...

 آدمهای معمولی٬
 معمولی می میرن٬
 و خیلی ساده و معمولی
 فراموش می شن!

 امضاء: یه آدم معمولی!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢۸ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

مسافرین محترم
ایستگاه پایانی می باشد.
لطفاْ پس از توقف کامل
قلب من را ترک نمایید!
با تشکر

مرمر

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۳ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |

نوشتن را
کنار گذاشتم
خودکار های سیاه اما
نمی دانم چرا
هنوز
تمام می شوند....

مرمر

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٩ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

کوچک بودم...
حس بوییدن گل ات هست؟!آنقدر کوچک٬
که برای بوییدن گل ها
کمر خم نمی کردم!
آنقدر کوچک٬
که به بهانه تماشای پروانه ها
آسمان را هم دید می زدم!
قد که کشیدم٬
دیگر نه صدای آب را شنیدم
نه صدای پای مورچه ها!
بلندتر از آن شدم
که رشد سبزه ها را حس کنم!
...
می خواهم کوچک شوم...
                                    از نو!
گل ببویم...
دنبال پروانه ها بدوم...
و سبزه ها را سانت بزنم!
...
                                  دیگر قد نخواهم کشید...

پ.ن: این آهنگ عجیب بچه ام می کند...حس بوییدن گل ات هست؟!

مرمر

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۳ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |


Design By : Night Skin