چاردیواری
حسرت های فصلی پ.ن: انقدر چشم انتظار آمدنت می گذاری ام٬ که وقتی سرزده و بی خبر سر می رسی٬ فقط می توانم نفسم را در سینه حبس و چشمهام را گشاد و لب هام را به هم دوخته کنم و از پشت گرمی اتاق و پنجره قدی رقصیدنت را به تماشا بنشینم...فقط می توانم آنقدر شوکه باشم که حتی فراموش کنم تو را باید بی واسطه لمس کرد... ...باران... آمدم
زیر بارش آسمان پاییز
در دلم
دوباره جوانه می زنند...
اما
نه باران آنقدرها وفای ماندن دارد
نه جوانه ها آنقدر میل روییدن
تا تبدیل به آرزو شوند...
حسرت
چیزی نیست
که امید را بشود به او گره زد
حسرت
باید آرزو شود
تا دنبالش دوید...
نبودید
بودم
نیامدید!
می شود بگویید
گورتان را
در کجای این راه
گم کرده اید؟!
شاید من
نشان ای داشته باشم!!
| Design By : Night Skin |

