چاردیواری
از تماشات سیر نمی شوم... از تماشات سیر نمی شوم مَردم را در تو می بینم مردم را در تو می بینم شادی ها را ببین آغوشت را باز کن... به رویا به روبا پ.ن: مهربانی در رویا ها؟
نه از برای مستی چشمهات٬
یا سرخی لبخندت...
نه از برای سرو قامتت٬
یا مهربانی پیچ موهات...
از برای آنکه
مَردم را در تو می بینم
که با من گام برمی دارد٬
می دود٬
می ایستد٬
پیر می شود٬
خم می شود٬
اما
بازوی حمایتگرش هرگز
حلقه اش را از دور لرزان تنم
آزاد نمی کند...
که پیوسته می رقصد و
می رقصد و
می رقصد٬
با هر ساز من...
مردی که با من می نشیند٬
بر می خیزد٬
و گره اخم هام را
به بوسه ی لبخند می گشاید....
و از تماشاش٬
از تماشات٬
سیر نمی شوم!
که با چه سرعتی
بین انگشت های بی توجهی ما
پر پر می شوند!
و بغض های لعنتی...
آه...بغض های لعنتی
که مثل علف هرز
روی تمام ثانیه هامان
ریشه دوانده اند!
ترسیده ام...!
در آغوشم کشیدی...
حسودی ام شد!
تلخی به وقت بیداری؟!
| Design By : Night Skin |

