چاردیواری

از تماشات سیر نمی شوم...
نه از برای مستی چشمهات٬
یا سرخی لبخندت...
نه از برای سرو قامتت٬
یا مهربانی پیچ موهات...

از تماشات سیر نمی شوم
از برای آنکه
مَردم را در تو می بینم
که با من گام برمی دارد٬
می دود٬
می ایستد٬
پیر می شود٬
خم می شود٬
اما
بازوی حمایتگرش هرگز
حلقه اش را از دور لرزان تنم
آزاد نمی کند...

مَردم را در تو می بینم
که پیوسته می رقصد و
می رقصد و
می رقصد٬
با هر ساز من...
مردی که با من می نشیند٬
بر می خیزد٬
و گره اخم هام را
به بوسه ی لبخند می گشاید....

مردم را در تو می بینم
و از تماشاش٬
از تماشات٬
سیر نمی شوم!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٩ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |

شادی ها را ببین
که با چه سرعتی
بین انگشت های بی توجهی ما
پر پر می شوند!
و بغض های لعنتی...
آه...بغض های لعنتی
که مثل علف هرز
روی تمام ثانیه هامان
ریشه دوانده اند!

 

  آغوشت را باز کن...
  ترسیده ام...!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٦ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |

 

 

 

 

به رویا
در آغوشم کشیدی...

 

به روبا
حسودی ام شد!

پ.ن: مهربانی در رویا ها؟
        تلخی به وقت بیداری؟!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱۸ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |


Design By : Night Skin