چاردیواری

تشنگی کشیده بودم...
تمام بیابان های تنهایی را بی هدف چرخیده بودم...
تمام بیابان های تنهایی را!
با دلی که پیاده بود
و کفش هایی که کف نداشت...
با بغضی که شوری ش تشنه ترم می کرد...
من اینهمه راه ٬پی باریکه آب آمده بودم
اما به دریا رسیدم!

 

تشنه نیستم دیگر...
دلم خسته نیست
و کفش های تازه گرفته ام...
گره کور بغضم باز شده ست...
اما گاه
دلم عجیب
              -عجیب-
برای آنهمه صبر و تشنگی و تنهایی تنگ می شود...

پ.ن: این خوب است یا بد؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۳ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

 

کلاه بر سر می گذارم...
آرزو در دلم می سازم...
شمع فوت می کنم...
تو تنها
تماشا کن مرا.
اگر خواستی
تشویق هم خوب است!
یا حتی
اگر بگویی:
               "میلادت مبارک!"

 

آری...
میلادم مبارک...
که بـ ـه د نـ ـیـ ـا آ مـ ـد ن تـ ـو
عین تولد دوباره من است!

پ.ن: هپی برث دی تو یو مای دیر وان!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۳ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |


Design By : Night Skin