چاردیواری
ديگه اين روزا خيلی ها هستن که نيلوفرلاری پور رو می شناسن...همونی که هميشه کنار شادمهر عقيلی ازش ياد می کنن... وقتی راهنمايی بودم اون معلمم بود کاش قدر و منزلت آدما قبل از اينکه از بينمون برن معلوم می شد!!! اينم اون شعره: خيال خام پلنگ من ، به سوی ماه جهيدن بود و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ديدارت شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود من و تو آن دو خطيم ، آری! موازيان به ناچاری که هر دو، باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما بهار در گل شیپوری مدام غرق دميدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من فريبکار دغل پيشه ، بهانه اش نشنيدن بود چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پريدن بود حسين منزوی
...خدايی از اون معلمای گولی بود که هنوز که هنوزه خيلی برام عزيزه...
اين خانوم لاری پور ما آخر سال که شد يه شعر خيلی توپ به عنوان يادگاری برامون نوشت...حالا بعد از اينهمه سال من اون شعرو دوباره توی يه وبلاگ خوندم و کلی دلم واسه اون موقع ها تنگ شد
مخصوصا اينکه فهميدم اخيرا شاعرشم فوت کرده
...خدا رحمتش کنه
| Design By : Night Skin |

