چاردیواری
همواره به دنبال آن هستم که در همه چیز - حتی در بدترین ها- بخشی قابل تمجید و ستایش بیابم.... (کریستین بوبن) *** بی خیال اونا شدم و سرمو به بلیط های مسخره ماه دی گرم کردم.تو فکر این بودم که با این بلیط ها می شه کلکسیون درست کرد که یه دفه یه صدا منو از جام پروند!!!همون خانومه بود...همونطور که سعی می کرد خیلی مهربون و در عین حال مسلط رو رفتار من باشه گفت:”ببخشید خانوم؟شما قصد ازدواج ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟“...من و میگی از تعجب چشمام گرد گرد شده بود و ابروهام رفته بود بالا!!! ماتم برده بود...یعنی چی آخه؟....بعد یه دفه انگاری تازه دوزاریم افتاد و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هر هر زدم زیر خنده!!!!حالا نوبت اون خانومه بود که از تعجب شاخاش بزنه بیرون...سعی کردم خنده مو جمع کنم ولی بی فایده بود!مونده بودم چی جوابشو بدم؟!یه دفه مث این بچه خنگا گفتم:”نه ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!“...درست مث اینکه بخوای یه بستنی رو پس بزنی!کم مونده بود بگم قبلا صرف شده!!!بیچاره خانومه واسه اینکه قافیه رو نبازه گفت:”می شه بپرسم چرا؟“...چشمتون روز بد نبینه!دیگه یکی باید میومد و منو که از خنده کف زمین ولو شده بودم جمع می کرد!!!... خلاصه اینکه اون خانومه ناامید شد و دست از سرم برداشت...ولی خودمونیم حتما یا فکر کرده من همچین یکم شیرین عقلم یا اینکه به شوهرش گفته:واه واه!دختره ی خواستگار ندیده!!!دیدی چه ذوق زده شد؟؟؟؟ بگذریم از اینکه تو اون گیر و دار 3 تا از پسرای دانشگاه سر و کله شون پیدا شد و یه دل سیر بهم خندیدن!!! خلاصه مطلب اینکه آقا پسرای گل!لطف کنین به ماماناتون بگین واسه شماها تو کوچه و خیابون و روضه دنبال دختر نگردن!آخه من نمی فهمم...مگه ازدواج بازیه که عروس آینده شونو از روی ریخت و قیافه و تیپ و ظاهر انتخاب می کنن؟این روش ها دیگه قدیمی شده به خدا!!!من نمی دونم بعضی از مامانا واقعا متوجه نیستن یا خودشونو به کوچه علی چپ می زنن؟! *** به قول اخوان ثالث: من نه خوش بینم نه بد بینم من شد و هست و شود بینم!
ترم پیش بود...یکی از اون روزای مزخرف و گذرونده بودم و بدجوری خوش اخلاق بودم!!!مثل دخترای سر به زیر و خانوم تو ایستگاه جلوی دانشگاه منتظر اتوبوس بودم...(نخند!خوب آدم باید اقتصادی فکر کنه!!!!)ایستگاه خلوت بود و به غیر از من کسی رو صندلی نشسته بود.فقط یه خانوم و آقای مسن سر پا وایساده بودن.رفته بودم تو نخ پیرمرده که چهره مهربون و دوست داشتنی ای داشت که یه دفه خانومه بی مقدمه اومد طرف من!!! با خودم گفتم:”دیدی بدبخت شدی؟حالا چشم چرونی ت چی بود؟؟؟“...خلاصه خودمو جمع و جور کردم و منتظر موندم.خدا رو شکر خطر از بیخ گوشمون گذشت و خانومه فقط پرسید:”ببخشید!اتوبوس رسالت از اینجا رد می شه؟ “...منم یه نفس راحتی کشیدم و خیلی مهربون گفتم :”بله!!!“...همون موقع یه اتوبوس رسالت از راه رسید...اما با کمال تعجب دیدم که اون خانوم و آقا سوار نشدن!!!گفتم حتما چون خیلی شلوغه سوار نشدن ...بنده خداها لابد خبر ندارن که هر سیصد سال یه بار یه دونه اتوبوس رسالت میاد که اونم تا حد انفجار پره و آدما از درش آویزونن...
کی گفته من بدبینم؟...هيچم اينطور نيس!
| Design By : Night Skin |

