چاردیواری

"می دانی کوچولو؟شیرینی پزی و عشق بهم شباهت دارند:مسئله ی مهم تازگی آنهاست و موادی که در آنها می ریزی.حتی تلخ ترین مواد خوشمزه می شوند..."

(کریستین بوبن)

***

ببینم! راستشو بگین!!! شما از نوشته ی قبلی من چه برداشتی کردین؟!...هان؟!...

آخه می دونین ؟! امروز یکی از دوستای قدیمیم که نوشته ی منو خونده بود واسم offline گذاشته بود و گفته بود مشکوک می زنم!!!! پرسیده بود:"نکنه عاشق شدی؟!"....

آره؟ شمام همچین برداشتی کردین؟؟؟؟ خیلی بدییییییییییییییییییییییین! نخیرم!!! هیچم عاشق نشدم... حالمم خوفه خوفه...هنوز اونقد عقل تو سرم هست که عاشق نشم و بدونم که هنوز واسم زوده!!! در ضمن هنوزم هیچکس و پیدا نکردم که لیاقت عشق منو داشته باشه!!! اینجوری نگام نکنین...کی گفته من از خود راضیم؟! من فقط می گم آدم باید واسه خودش ارزش قائل باشه... حرف من اینه که چون خودمو می شناسم و می دونم که اگه یه روز عاشق بشم از همه چیم مایه می ذارم پس کسی هم که دارم به خاطرش از خودم می گذرم باید لیاقتشو داشته باشه! بد می گم؟! ...البته یه نکته ی کوچکولو هم از من داشته باشین... توی قمارعشقتون همه چیزو وسط نذارین...بعضی چیزارم پیش خودتون نگه دارین تا اگه خدای نکرده تو این قمار باختین یه چیزی ته ش واستون مونده باشه و بیچاره نشین!!!

***

این شعرو خیلی دوست دارم...شاید یه جورایی تاییدی رو حرف من باشه:

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد

قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند

قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید

قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من

قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود احساس کنم


دریاهای چشم تو خشکیدنی ست

من چشمه ای زاینده می خواهم

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم


انسانی که به دستهای من نگاه کند

انسانی که به دستهایش نگاه کنم

انسانی در کنار من

تا به دستهای انسانها نگاه کنیم

انسانی در کنارم

آینه ای در کنارم

تا در او بخندم

تا در او بگریم


خدایان نجاتم نمی دادند

پیوند ترد تو نیز نجاتم نداد

نه پیوند ترد تو

نه چشمها و نه دستهایت

کنار من قلبت آئینه ای نبود

کنار من قلبت بشری نبود

...

شاد و بهاری باشین!

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٢۳ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |


Design By : Night Skin