چاردیواری
"آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی... بکوش که در کمال آنچه هستی باشی..." *** گاهی اوقات آدم ناخودآگاه قدم توی مسیری می ذاره که جلوی پاش گذاشته می شه...راهی که شاید اگه همیشه شرایط یکسانی وجود داشته باشه ،هیچوقت قدم توش نذاره...اما یه دفه با شراطی مواجه می شه که حضور توی اون مسیر رو قبول می کنه...راهی که خودشم می دونه چقدر بالا و پایین زیاد داره و قراره یه عالمه مشکلات ریز و درشت جلوش قد علم کنن...اصلا هم راهی واسه انتخاب نوع مشکلات وجود نداره چون درهمه!!! اکثر اوقات هم این راه راهیه که چندان به مذاق بقیه خوش نمیاد!!! با این حال شروع می کنه به سنجیدن و بالا پایین کردن راه...با اینکه ته دلش از اینهمه مشکلی که سر راهشه یه خورده ترسیده، ولی وقتی سنجشش تموم می شه می بینه که به نفعشه که بره!اونقدر می گرده تا یه دلیل قانع کننده پیدا کنه تا بتونه واسه "چرا"های آینده جواب دهن پر کنی داشته باشه...خلاصه بعد از اینکه کلی با تردید و دودلیش می جنگه و دلشو یه دل میکنه و دلیل اصلی حرکتشو پیدا می کنه ،کوله بارشو می بنده و به پشتوانه ی اون دلیل ، محکم و قوی شروع می کنه به قدم زدن توی اون راه...اولش همه چی عالی پیش می ره...هی هم اتفاقای قشنگ قشنگ و امیدوار کننده میفته!!! اما وقتی مشکلات یواشکی شروع می کنن به سرک کشیدن و اذیت کردن قدما سست تر می شن...بسته به اینکه اون دلیل اصلی حرکت چقدر تونسته باشه وجدانتو راضی کرده باشه تو مواجهه با مشکلات و جنگیدن باهاشون بیشتر می شه دووم آورد... ولی ما اینو هممون یه جای این زندگی حس کردیم...چشیدیم...اینکه به یه مرحله ای از مسیر که می رسیم وقتی فشار مشکلات از دایره ی تحملمون خارج می شه، اونوقته که اون دلیل اصلی و علت حرکت و گم می کنیم!!! بعدشم که می دونین چی می شه!!! یه عالمه تردید و حسرت هری می ریزه تو دل آدم.... تردید از ادامه و حسرت از قدم گذاشتن توی این راه و نرفتن به راه های دیگه! اونوقته که آدم مدام از خودش می پرسه که از اول اومدن من به این مسیر درست بود؟نکنه اشتباه کرده باشم؟...آدم اونقد از خودش می پرسه که گیج گیج می شه!!! و هرچی هم بگذره اوضاع خفن تر می شه و آدم بیشتر گیجی ویجی می خوره!!! اینجاست که یه دفه خودشو وسط مسیری می بینه که با اینکه خیلی وقته داره توش قدم می زنه کاملا براش نا آشناس!!! می بینه وسط راهی قرار گرفته که نه دیگه دلیلی واسه ادامه ش داره نه دیگه می تونه برگرده!!! ...حالا چاره چیه؟! اگه نظر منو می خواین می گم یه راه بیشتر نداره....اونم اینه که بشینه خوب فکر کنه و دلیل اصلی شروع این راهو پیدا کنه!!! یعنی به نظر من تا وقتی که آدم یادش نیاد واسه چی وسط اون جاده وایساده نمی تونه ادامه بده... این طبیعت آدمه که واسه همه چی دنبال علت باشه! ........... و تو هم الان وسط این جاده وایسادی! جاده ای که من و تو و اون سه تایی باهم قدم توش گذاشتیم...هرچند که من کم کم مسیرمو کج کردم و از این جاده بیرون رفتم-یا شاید باید بگم بیرون شدم!-ولی بازم هستم و از دور مراقبتم...رفتن من ناگزیر بود...به هر حال اون راه، راه من نبود...اما هنوزم می گم...سعی کن دلیل رفتن و به خاطر بیاری و شک و از دلت برداری... (این تیکه ی آخر خصوصی بود...ببخشید! قرار نبود خصوصی بشه!!!) خوش باشين
| Design By : Night Skin |

