چاردیواری

”کو؟

یک خنده؟

یک تبسم زیبا؟

یک صوت صادقانه،یک آوای بی ریا؟

آری چه باید کرد

با دسته های خنجر پیدا از آستین؟

لبخند ها،فریب...

و مهربان صدایی اگر هست در زمین،

سوز نوای زمزمه ی جویبارهاست....“

(حمید مصدق)

***

صدا گفت:

"یه قوری وقتی می شکنه می شه بندش زد و از نو سر همش کرد...اما اون قوری دیگه ،قوری نیس...دکوره!...باید گذاشتش لب طاقچه و بهش نگاه کرد..."

اعتماد هم مثل همون قوریه می مونه...

و امان از وقتی که حواست نباشه و ندونسته ،با یه اتفاق ساده بزنی و بشکونی ش!!!! دیگه درست کردنش کار حضرت فیله!... از اون به بعده که نگاه ها عوض می شن و حتی اگه نفس هم بکشی مشکوک می زنی!!!!

بدی ش به اینه که وقتی اعتمادا از بین رفته باشن و حس کنی همه بهت شک دارن، ناخودآگاه بدبینی میاد سراغ آدم و همه ی حرفا رو _حتی معمولی ترینشونو _گوشه کنایه برداشت می کنه!!! اونوقته که کوچکترین حرفی مساوی می شه با از کوره در رفتن و عصبانی شدن!!!

ای بابا..... حالا خر بیار و باقالی بار کن!!!

هیچی هم بیشتر از این حرص آدم و در نمی یاره که برگردن بهت بگن:"می ترسم دوباره سرم کلاه بذاری!!!!!"

بازم به قول مصدق:

”گیرم آب رفته به جوی باز آید

با آبروی رفته چه باید کرد؟؟؟“

***

راستی! چقدر دلقک بودن سخته!!!

--------

ببخشید ...ولی حالم خیلی گرفته س!

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٢٧ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |


Design By : Night Skin